دل جز غم هجران تو آلام ندارد
«بی روی دلارام دل آرام ندارد»
جان نیست هرآن جان که به جانان نسپاری
«دل نیست هرآن دل که دلارام ندارد»
در وادی هجران تو ای ساقی مه رو
این جان به لب آمده آرام ندارد
هر شام، سحر می شود از حسرت دیدار
دل در سر کویت سحر و شام ندارد
گفتم برسد قاصد پیغام؟ صبا گفت:
آن یار پری چهره که پیغام ندارد
آغاز جهان عشق بود گفتم و گفتا:
آغاز بود لیک سرانجام ندارد
گفتند تو عاشق شده در وهم و خیالی!
عاشق که به دل پردۀ اوهام ندارد
من رند خراباتم و دیوانه دلدار
مجنون تو جز درد تو آلام ندارد
ساقی می عشق حسین بن علی (ع) است
این میکده صهبا و خُم و جام ندارد
اینجا همه از جلوه او مست و خرابند
مخموری این میکده اتمام ندارد
اینجا همه شور است و صفا، عشق و محبت
این شور و صفا را همه ایّام ندارد
اینجا همه سرمست می ناب ولایند
این ذوق و صفا، باده گلفام ندارد
اینجا همه مشتاق خدا عاشق عرفان
اینجا همه جز شوق لقا کام ندارد
بی نام و نشان است در این خطّۀ تبریز
فانی فنا فی الله ما نام ندارد
فانی تبریزی
برچسب:
نویسنده: سپیده اسدیان