«صبح علی الطلوع گدا از حرم گذشت
خورشید در نیامده عالی جناب بود»
مخمور جام عشق رضا(ع) بود آن فتی
سرخوش نه از صبوحی و نه از شراب بود
حیران و سرگران و پریشان و بی قرار
سرمست جام وحدت و صهبای ناب بود
چشمان خسته اش چو برآن گنبد اوفتاد
نگشوده لب، هزار دعا مستجاب بود
در حسرت زیارت آن بارگاه عشق
از جان و دل رهیده و مست و خراب بود
مردم چنان! چو خیل ملک در طواف یار
گویی در آسمان و زمین انقلاب بود
نور جمال لم یزلی جلوه می نمود
غرق تجلی اش همه شیخ و شاب بود
در آسمان حسن و کمالات و علم وحلم
معشوق ما بسان مه و آفتاب بود
سلطان طوس بود ولیکن به بندگی
چون شاه لافتی به مثل بوتراب بود
فانی ز بس که یار رئوف است و مهربان
از لطف دوست در دل تو قند، آب بود
فانی تبریزی
برچسب:
نویسنده: سپیده اسدیان